
من از اواخر آبان می ایم یک روز مانده به آتش ،از آن پاییزی که فقط سه مداد دارد برای نقاشی ،سرخ و نارنجی وزرد.میان بغض تولد لحظه های بی قراری ام همیشه کسی برای آمدن که هرگز نیامده است.و من به پاییز گفته ام که اگر او بیاید حتما مداد رنگی های که او کم دارد برایش خواهم آورد تا بهار دیگر دلش را نسوزاند با رنگ ،ومن وپاییز،او را از پشت بید مجنون هایی که به باد باج نمی دهند صدا می زنیم واو نه هنوز عشق آورده است،نه مداد رنگی و من نمی دانم چرابه پاییزقول داده ام که اوآن عصری می آید که مداد ارغوانی هم ساخته شده باشند برا نقاشی،که پاییز سر باشد از بهار من و پاییز می دانیم که او از اواسط اردیبهشت است و یک روز که در هیچ تقویمی نیست برای من رسیدن و برای او مداد رنگی خواهد آورد .آمدنش را بافانوس و دعا و بوسه وسنگ فرش مرمری از عشق به انتظار می نشینم.
نظرات شما عزیزان:
|