و همه مي دانيم
ريه هاي لذت پر کسيژن مرگ است
در نبنديم به روي سخن زنده تقدير که از پشت چپر هاي صدا مي شنويم
پرده را برداريم
بگذاريم که احساس هوايي بخورد
بگذاريم بلوغ زير هر بوته که مي خواهد بيتوته کند
بگذاريم غريزه پي بازي برود
کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاريم که تنهايي آواز بخواند
چيز بنويسد
به خيابان برود
ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يک بانک چه در زير درخت
کار مانيست شناسايي راز گل سرخ
کار ما شايد اين است
که در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يک برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد در مي ايد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بکنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز کنيم
کار ما شايد اين است
که ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدوي
 
|