هرچه هست، جز تقدیری که مَنَش میشناسم، نیست!
دستهایم را برای دستهای تو آفریدهاند
لبانم را برای یادآوریِ بوسه، به وقتِ آرامش
سادگی، آوازی نیست که در ازدحام این زندگان زمزمهاش کنیم.
هرچه بود، جز تقدیری که تو را بازت به من میشناسد،
نشانی نیست!
رخسارِ باکره در پیالهی آب، وسوسهی لبریزِ آفرینهی نور،
و من که آموختهام تا چون ماه را
در سایهسار پسین نظاره کنم.
  
نظرات شما عزیزان:
l̶̶♥̶̶v̶̶e arezo 
ساعت11:56---27 آبان 1390
سر زدم ممنون از لطفت
|